در   رثای سلطان محمود

فرخی سیستانی

Farrokhi Sistani

 

 به یُمن برنامه‌ریزی جدی و هدف‌مند انجمن شعر شنبه‌شب‌ها، بررسی یکی از قصاید فرخی سیستانی قسمت من شد، که برای منِ تازه‌کار سنگین است. در ادبیات اندوخته‌ی علمی ندارم و گاهی از سر ذوق چیزهایی به هم می‌بافم. قبول کردم تا نداشته‌هایم معلومِ خودم شود که داشته‌ای ندارم.

در ابتدای این راه، در روش تحقیق مجبور به انتخاب شدم. راه ساده‌تر این بود که از طریق موتورهای جستجو در جستجوی مطالب نوشته شده در مورد فرخی سیستانی برآیم و با طبقه بندی اطلاعات به‌دست آمده راهی به فهم شعر فرخی باز کنم و راه دیگر اینکه قصیده‌های فرخی را پیش رو بگذارم و یکی از آنها را انتخاب کنم و سپس سعی کنم آنچه از آن می‌فهمم را روی کاغذ بیاورم.

تصمیم گرفتم راه دوم را انتخاب کنم هرچند با دانش محدود بنده احتمال بی‌راهه رفتن بیشتر می‌شود ولی محکی می‌شود تا ببینیم یک جوان با مطالعات عادی از شعری که در ده قرن پیش از این سروده شده چه برداشتی دارد.

اما ابتدا بپردازیم به خود فرخی. با مراجعه به مقدمه‌ی گزیده‌ی دیوان فرخی به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر نکاتی راجع به فرخی سیستانی بر بنده روشن ‌شد.

 

ابوالحسن علي بن جولوغ متخلص به فرخي يكي از ستارگان قدر اول آسمان سخن پارسي است. وي در سيستان ديده به جهان گشود و پس از گذشت كودكي به دانش‌آموزي پرداخت و به ياري قريحه‌ی خداداد و همت بلند در علوم ادبي و موسيقي به كمال رسيد و سخنوري توانا شد. چنانكه نظامي عروضي صاحب چهار مقاله نوشته است: «شعر خوش گفتي و چنگ تر زدي». فرخي در آغاز جواني پيشكار یکی از مهتران نژاده‌ی ایرانی بود كه در آن روزگار دهقان ناميده مي‌شدند. فرخي از اين دهقان وظيفه مي‌گرفت و گذران ميكرد تا آنگاه كه وي را زن و فرزند خاستند و هزينه اش بيفزود چون وجه كفاف نداشت به دهقان نامه نگاشت تا بر رتبه‌اش بيفزايد. دهقان بر پشت نامه نوشت كه: «اينقدر از تو دريغ نيست و افزون از اين را روي نيست». فرخي ناچار در جستجوي ممدوحي بر آمد كه در پناه او از رنج فاقه برهد. اين گاه شنيد كه امير ابوالمظفر احمد بن محمد والي چغانيان در ماوراء النهر شاهي است ادب پرور و شعر شناس خود نيز شعر مي‌سرايد و ارج هنر نيك مي‌داند. فرخي شادمان شد و چكامه‌اي نغز در وصف شعر و ستايش امير بساخت (۵۲ بیت) و آهنگ چغانيان كرد كه مطلعش اين است:

با كاروان حُلّه برفتم ز سيستان

با حُلّه‌ای تنيده ز دل،‌ بافته ز جان

بهاران به سرزمين سبز و خرم چغانيان رسيد و نزد عميد اسعد وزير امير ابوالمظفر رفت و اين چكامه برخواند. عميد اسعد از طبع وي در شگفت ماند و تحسين‌ها كرد و از فرخي خواست تا قصيده‌اي در وصف داغگاه و مدح امير بسراید. - و شاید هم باور نکرده است که این قصیده‌ی زیبا از او باشد و از این طریق خواسته است تا او را بیازماید. نگارنده - وی پذیرفت و همان شب قصیده‌ای آب‌دار در صفت داغگاه و مدح امیر سرود و به پايمردي عميد اسعد به حضور سلطان باريافت. عميد اسعد به شاه گفت: «اي خداوند! ترا شاعري آورده ام كه تا دقيقي روي در نقاب خاك كشيده است. كس مثل او نديده است». امير چغاني به فرخي مهرباني‌ها كرد و مرتبه‌ی دست‌بوس ارزاني داشت و در جائي نيكو در مجلس نشستن فرمود. فرخي در پيشگاه امير نخست اين قصيده «با كاروان حله برفتم ز سيستان» ‌و پس از آن قصيده‌ی داغگاه (۵۸) را به آواز حزين و خوش برخواند که مطلعش این است.

چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار

پرنیان هفت‌رنگ اندر سر آرد کوهسار

 سلطان سخن سنج كه از دقائق ادب آگاه بود هر دو قصيده را پسنديد و بر لطف طبع وي آفرين‌ها گفت و به فرخي صله و جايزه‌ی فاخر ارزاني داشت.

فرخی دیرگاه در خدمت امیر بود پس از آن با جلال و حشمت فراوان آهنگ غزنين كرد و زمانی به غرنه رسید که اختر اقبال محمود بن سبکتگین در اوج بود. فرخی به دربار راه يافت و از نزديكان سلطان شد تا آنجا كه در سفر ملتزم ركاب و در حضر از خاصان بود. فرخي را در مدح محمود چكامه هاي غرا است كه يكي از بهترين آنها قصيده اي است در ذكر فتح سومنات(۱۷۴) به مطلع:

فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر

سخن نو آر كه نو را حلاوتي است دگر

فرخي علاوه بر محمود، ‌فرزندان او محمد و مسعود و بزرگان دربار غزنين، خواجه‌ی بزرگ احمد بن حسن ميمندي و حسنك وزير و بوسهل حمدوي و ابوبكر حصيري و ابوسهل زوزني و فضل بن احمد اسفرايني وزير را نيز ستوده است. سال وفات فرخي را 429 نوشته اند.

و اما چرا فرخی؟

شعر فرخی زبانی خاص و منحصر به فرد دارد چه آن هنگام مثل طاووس زیبایی می‌خرامد و قصیده هایی پر از صنایع ادبی را با زبانی فاخر می‌خواند و چه آن هنگام که با ساده ترین لغات و زبانی خالی از هر گونه تکلف، غزل می‌گوید. البته روشن است که منظورم از غزل بیشتر مقدمه‌های قصایدی است که فرخی قبل از آنکه وارد مدح شود چنان به سادگی شعر می‌گوید که باورش سخت است که شاعر مدیحه‌ با شاعر مقدمه یک‌نفر است.

رشید الدین وطواط در کتاب معروف خود "حدائق السحر فی دقایق شعر" در مورد فرخی چنین می‌گوید: سهل و ممتنع، شعری که آسان نماید اما مثل آن گفتن دشوار توان گفت. در تازی بوفُراس و بُحتَری را این جنس بسیار است و در پارسی امیر فرخی را.

در مقدمه قصاید، غزل‌هایی دارد که هر در زیبایی و سادگی منحصر به فرد است، مانند:

اندر آمد به باغ باد خزان

گرد برگشت گرد شاخ رزان

یا:

من پار دلی داشتم به‌سامان

امسال دگرگون شد و دگر سان

یا:

به من بازگرد ای چو جان و جوانی

که تلخ است بی تو مرا زندگانی

من اندر فراق تو ناچیز کردم

جمال و جوانی، دریغا جوانی

یا در مقدمه آن قصیده معروف (شماره 69) در مدح مسعود بن محمود غزنوی که در صفت جوانی می‌گوید:

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی

خوشا با پری‌چهرگان زندگانی

و ده ها مورد دیگر که یکی از دیگری زیباتر است مجال آوردن همه نیست و برای نمونه غزل زیبایی هم از فرخی باقی است که این سهل و ممتنع بودن را به خوبی در زبان شعر او نشان می‌دهد:

سیاه‌چشما مِهر تو غم‌گسار من است

به روزگار خزان روی تو بهار من است

دلم شکار سیه چشمکان توست و رواست

از آنکه دو لب شیرین تو شکار من است

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وام‌دار من است

جفا نمودن بی‌جرم کار توست مدام

وفا نمودن و اندیشه‌ی تو کار من است

اگر تو ماهی، گردون تو سرای من است

اگر تو سروی، بستان تو کنار من است

به مهر تو دل من وام‌دار صحبت توست

لب تو باز به سه بوسه وام‌دار من است

در بین قصیده‌های فرخی انتخاب یکی بسیار سخت است مثلا چطور می‌شود از قصیده‌ی با کاروان حله و یا قصیده‌ای که در وصف داغگاه سروده است، گذشت. یا بین قصیده فتح سومنات و سوگ سلطان محمود یکی را انتخاب کرد.

اما قصیده‌ای که فرخی در سوگ سلطان محمود غزنوی گفته با دیگر قصیده‌هایش فرق دارد. این قصیده نه مقدمه دارد، نه تغزل و تشبیب و نه بیت تخلص. بلکه به مانند معدود قصیده‌های دیگری از این دست مانند "فتح سومنات" از بیت آغازین مشخص می‌شود که موضوع قصیده چیست که صنعت برائت استهلال نامیده می‌شود. این قصیده در قسمت‌هایی به قدری زیبا می‌شود و چنان غمگین است که اشک آدم را در می آورد. برای بررسی این قصیده ابتدا خواستم آن‌ را به لحاظ صنایع بدیع و بیان بررسی کنم که دیدم برای هر بیت آن نیم صفحه‌ای باید نوشت و به درازا می‌انجامد پس تصمیم گرفتم تنها به ذکر روایتی که در قصیده هست اکتفا کنم. در شروع این قصیده به جای مقدمه، فرخی مانند مسافر تازه از راه رسیده‌ای بعد از سالی وارد شهر می‌شود و می‌بیند که شهر تغییر کرده و می‌گوید:

شهر غزنين نه همان است كه من ديدم پار

چه فتاده است كه امسال دگر گون شده كار

سپس به توصیف شهر می‌پردازد. خانه‌ها، کوچه‌ها، بازارها و کاخ‌ها را می‌بیند و متعجبانه به شرح آنان می‌پردازد. بعد مردم را می‌بیند بزرگان، حاجبان، بانوان، خواجه‌ها، سپاهیان را توصیف می‌کند و سعی می‌کند مانند یک داستان‌نویس فضای قصه را و یا یک فیلمساز، لوکیشن را به خوبی به بیننده نشان بدهد. او در این قسمت 11 بیت پشت سر هم میآورد که در 4 بیت اول به بررسی فضا می‌پردازد و محل وقوع اتفاق را نشان می‌دهد.

خانه‌ها بينم پر نوحه و پر بانگ و خروش

نوحه و بانگ و خروشي كه كند روح فگار

كوي‌ها بينم پر شورش و سرتاسر كوي

همه پر جوش و همه جوشش از خَيل سوار

رسته‌ها بينم بي مردم و درهاي دكان

همه بربسته و بر در زده هر يك مسمار

كاخ‌ها بينم پرداخته از محتشمان

همه يكسر ز رَبَض برده به شارستان بار

اول خانه‌ها که پر از فریاد است و فریادی که روح انسان را آزار می‌دهد. دوم کوچه‌ها که انبوه سواران در آن می‌روند و می‌آیند. سوم بازارها که تطعیل است. نه بازاریان و نه مردم در بازار نیستند و درهای دکان‌ها را به‌جای اینکه قفل بزنند میخ کوبیده اند، مثل اینکه به این زودی‌ها این مغازه‌ها باز نخواهد شد. و در نهایت کاخ‌ها را می‌بیند که در آن کسی نیست، گویی بزرگان شهر  را خالی کرده اند و همگی به ارگ حکومتی رفته‌اند. خوب این از فضای شهر اما مردم در چه حالند؟ 7 بیت بعد به شرح وضعیت مردم می‌پردازد.

مهتران بينم بر روي زنان همچو زنان

چشمها كرده ز خونابه به رنگِ گلنار

حاجبان بينم خسته دل و پوشيده سيه

كُلَهْ افكنده يكي از سر و ديگر دستار

بانوان بينم،‌ بيرون شده از خانه به كوي

بر در ميدان، گريان و خروشان، هموار

خواجگان بينم برداشته از پیش، دوات

دست‌ها بر سر و سرها زده اندر دیوار

عاملان بینم باز آمده غمگين ز عمل

كار ناركرده و نا رفته بديوان شمار

مطربان بينم گريان و ده انگشت گزان

رودها بر سر و بر روي زده،‌ شيفته وار

لشكري بينم، سرگشته، سراسيمه شده

چشمها پر نم و از حسرت و غم گشته نزار

از بزرگان شروع می‌کند که مانند زنان بر روی می‌زنند چشم‌ها را از گریه خون کرده‌اند و حاجبان که کلاه و دستار از سر افکنده‌اند و سیاه پوشیده‌اند. زنان بزرگان از خانه بیرون آمده‌اند گریان بر در میدان جمع شده‌اند. خواجگان دست از کتابت برداشته‌اند و دست بر سر و سر بر دیوار می‌زنند. کارگزاران از خدمت بازآمده اند و به دیوان محاسبات نرفته‌اند. مطربان از حسرت انگشت می‌گزند و سازها بر سر می‌شکنند. و در نهایت سپاهیان سراسیمه و آشفته اشک می‌ریزند. سپس از خود می‌پرسد که آیا این لشکریان همانند که قبلا می‌شناخته‌ام و آیا این شهر همان است که پارسال دیده‌ام. اینجا به این فکر کردم که اگر "دی" فقط معنی دیروز داشته باشد چطور ممکن است فرخی که از پارسال شهر غزنین را ندیده است لشکریان را دیروز دیده باشد. مگر اینکه فرخی با لشکریان وارد شهر شده است.

اين همان لشكريانند كه من ديدم دي

وين همان شهر و ديار است كه من ديدم پار؟

این نوع جمله سوالی از جملات منفی به مراتب منفی‌تر است، که به آن استفهام انکاری می‌گویند. شاید شما هم گاهی به جای اینکه وقتی می‌خواهید کسی را سرزنش کنید به جای این‌که به او بگویید این رسمش نیست، بگویید این چه رسمش است؟ جواب این‌گونه سوالات هم‌واره‌منفی‌ست.فرخی هم حتما در جواب با خود می‌گوید: نه، معلوم است که این، آن شهر نیست و این سپاه، آن سپاه. پس چه پیش آمده است که اوضاع اینگونه شده؟ در 3 بیت بعد که با کلمه‌ی "مگر" شروع می‌شود دنبال علت می‌گردد و بعضی از چیزهایی که ممکن است اتفاق افتاده باشد تا شهر به این‌وضع در آمده باشد را بیان می‌کند.

مگر امسال ملِك باز نيامد ز غزا؟

دشمني روي نهاده است بر اين شهر و ديار

مگر امسال ز هر خانه عزيزي گم شد؟

تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار

مگر امسال چو پيرار بناليد ملك؟

ني من آشوب از اينگونه نديدم پيرار

یکی اینکه ممکن است دشمنی به کشور حمله کرده است و سلطان محمود شخصا به جنگ رفته است یا اینکه از هر خانه عزیزی گم شده است که روز همه از غم سیاه شده است و یا مانند دو سال قبل، سلطان محمود دوباره بیمار شده است و با خود می گوید نه، در آن زمان چنین آشوبی به راه نیفتاده بود. بعد عاجزانه مانند کسی که یکی از نزدیکانش را از دست داده است و اطرافیان به او نمی‌گویند، می‌‌گوید من غریبه نیستم، موضوع را از من مخفی نکنید و به من بگویید چه اتفاقی افتاده.

تو نگوئي چه فتاده است؟ بگو گر بتوان

من نه بيگانه ام، اين حال زمن باز مدار

و کم کم متوجه می‌شود که نکند تمام این آشوب و غوغا به خاطر از دست دادن سلطان محمود است. نکند آن‌چه از آن می‌ترسیدیم اتفاق افتاده است  چشم‌زخمی رسیده و ملک درگذشته است.

اين چه شغل است و چه آشوب و چه بانگ است و خروش؟

اين چه كار است و چه بار است و چه چندين گفتار؟

كاشكي آن شب و آن روز كه ترسيدم از آن

نفتادستي و شادي نشدستي تيمار

كاشكي چشم بد اندر نرسيدي به امير

آه ترسم كه رسيد و شده مه زير غبار

و بالاخره مجبور به باور می‌شود که سلطان از دست رفته.

رفت و ما را همه بيچاره و درمانده بماند

من ندانم كه چه درمان كنم اين را و چه چار

و شروع به مرثیه‌خوانی می‌کند.

آه و دردا و دريغا كه چو محمودْ ملك

همچو هر خاري در زير زمين ريزد خوار

آه و دردا كه همي لعل به كان، باز شود

او ميان گِل و از گُل نشود برخوردار

آه و دردا كه بي او هر كس نتواند ديد

باغ پيروزي پر لاله و گل هاي به‌بار

آه و دردا كه به يكبار تهي بينم از او

كاخ محمودي و آن خانه‌ی پر نقش و نگار

آه و دردا كه كنون قرمطيان شاد شوند

ايمني يابند از سنگ پراگنده و دار

واي و دردا كه كنون قيصر رومي برهد

از تكاپوي و برآوردن برج و ديوار

واي و دردا كه كنون برهمنانِ همه هند

جاي سازند بتان را، دگر از نو به بهار

از 7 بیتی که در قسمت مرثیه وجود دارد 5 بیت با "آه و دردا" و 2 بیت با "وای و دردا" شروع می‌شود که افسوس فرخی را نشان می‌دهد از اینکه سلطان محمود مانند بوته‌ی خاری در زیر زمین از هم بپاشد و متلاشی شود. در فصلی که گل‌ها به دشت باز می‌شوند او در گِل باشد و از گُل بی‌بهره. به یاد باغ پیروزی می‌افتد که سلطان محمود آن‌را بسیار دوست می‌داشت و وصیّت کرده بود که در همان‌جا دفن شود و اینکه بدون خود او آن باغ چه بی‌رونق خواهد شد. که دیگر آن کاخ زیبا و مجلل از سلطان تهی شده است. و اکنون قرمطیان که همان پیروان حسن صباح بودند و شیعه‌ی 7 امامی بودند و دشمنان سلطان محمود بودند، شاد خواهند شد و از سنگ خوردن و دار زده شدن خلاص می‌شوند. قیصر رومی از زحمت ساختن برج و بارو رهایی می‌یابد و هندوان دوباره بت‌هایی را که در فتح سومنات از دست داده بودند را سر جای قبلی خواهند گذاشت. و با اندوه فراوان می‌گوید:

مير ما خفته به خاك اندر و ما از بر خاك

اين چه روز است بدين تاري يارب زنهار

جالب اینجاست که هنوز نمی‌خواهد باور کند و با خود می‌گوید چرا فال بد زنم. بهتر است فکرهای بد را رها کنم. دنبال علت بهتری می‌گردد تا دلش اندکی آرام گیرد.

فال بد چون زنم اينحال جز اين است مگر

زنم آن فال كه گيرد دل از آن فال قرار

و می گوید شاید امیر در شراب‌خوری افراط کرده است و به این خاطر است که هنوز از جای بر‌نخواسته است و به همین دلیل از دهل‌زنان می‌خواهد آرام‌تر بزنند تا شاه از خواب بیدار نشود.

مير مي خورده مگر دي و بخفته است امروز

دير برخاست مگر رنج رسيدش ز خمار

دهل و كوس همانا كه همي زان نزنند

تا بخسبد خوش و كمتر بودش بر دل بار

ولی باز دلش آرام نمی‌گیرد و از امیر می‌خواهد که بلند شود و از حجره بیرون آید و این نگرانی را تمام کند که زمان زیادی را به خواب گذرانده است.

اي امير همه ميران و شهنشاه جهان

خيز و از حجره برون آي كه خفتي بسيار

و زیباترین قسمت شعر در 9 بیت بعد ادامه می‌یابد که هر 9 بیت با عبارت "خیز شاها" شروع می‌شود به این صورت که سلطان محمود را مخاطب قرار می‌دهد و از او می‌خواهد که بلند شود و هر بار دلیلی می‌آورد که سلطان محمود را مجاب کند که از خواب برخیزد که به حضور او نیاز است و اگر او برنخیزد کار مملکت لنگ می‌ماند که به نظر بنده این قسمت بسیار تاثر برانگیز است و اوج این قصیده‌ی زیبا همین ابیات است.

خيز شاها كه جهان پر شغب و شور شده است

شور بنشان و شب و روز بشادي بگذار

خيز شاها! كه به قِنَّوج سپه گرد شده‌ست

روي زانسو نه و بر تاركشان آتش بار

خيز شاها! كه رسولان شهان آمده اند

هديه ها دارند آورده فراوان و نثار

خيز شاها! كه اميران به سلام آمده‌اند

بارشان ده كه رسيده‌ است همانا گهِ بار

خيز شاها! كه بفيروزي گُل باز شده است

بر گُلِ نو قدحي چند ميِ لعل گسار

خيز شاها! كه به چوگاني گرد آمده‌اند

آنكه با ايشان چوگان زده‌اي چندين بار

خيز شاها! كه چو هر سال به عرض آمده‌اند

از پس كاخ تو و باغ تو، ‌پيلي دو هزار

خيز شاها! كه همه دوخته و ساخته گشت

خلعت لشكر و كردند به يكجا انبار

خيز شاها! كه بديدار تو، ‌فرزند عزيز

به شتاب آمد،‌ بنماي مر او را ديدار

ولی در نهایت نا امیدانه به شاه می گوید که این خوابیدن با دیگر خوابیدن‌ها تفاوت دارد و کسی نمی‌تواند تو را ازین خواب ابدی بیدار کند.

كه تواند كه برانگيزد زين خواب ترا

خفتي آن خفتن كز بانگ نگردي بيدار

پس حالا که خیال برخواستن نداری لا‌اقل برخیز. کشور را به فرزندت بسپار. جالب این است که فرخی چون زمان زیادی را در ملازمت سلطان محمود بوده است لابد به خصوصیات اخلاقی مسعود و محمد واقف بوده و حدس‌ میزده که بین این دو برادر در آینده جنگ‌ها بر سر قدرت درخواهد گرفت. در اینجا همه می‌دانستند که منظور از فرزند، محمد است که ولیعهد سلطان محمود بوده است و شاید فرخی می‌دانسته که مسعود به این امر راضی نخواهد شد و چنان شد که در تاریخ ثبت است.

گر چنان خفتي اي شه كه نخواهي برخاست

اي خداوند! جهان خيز و بفرزند سپار

به سلطان یادآوری می‌کند که از تو چنین خوابیدنی بعید است و هیچکس اینگونه خوابی به تو ندیده است. بلکه تو مرد سفر بودی حتی به هنگام بیماری دست از تاخت و تاز نمی‌کشیدی و همین باعث شده بود که با آن همه قدرت جسمانی، ضعیف شوی.

خفتن بسيار اي خسرو خوی تو نبود

هيچكس خفته نديده است تو را زين كردار

خوي تو تاختن و شغل، سفر بود مدام

بنياسودي هر چند كه بودي بيمار

در سفر بودي تا بودي و در كار سفر

تن چون كوه تو از رنج سفر گشته نزار

اما آن سفر‌های دور و دراز - مانند سفر هند که خود فرخی هم هم‌سفر شاه بود – با آنهمه دشواری چه غم داشت که امید به بازگشت بود، ولی در این سفر که سفر آخرت است امیدی به بازگشت نیست. حالا که به چنین سفردور و درازی می‌خواهی بروی لااقل یک دم بایست تا ببینیمت و بعد برو.

سفري كان را باز آمدن اميد بود

غم او كم بود، ‌ارچند كه باشد دشوار

سفري داري امسال دراز اندر پيش

كه مر آن را نه كران است پديد و نه كنار

يك دمك باري در خانه ببايست نشست

تا بديدندي روي تو عزيزان و تبار

رفتن تو بخزان بودي هر سال شها

چه شتاب آمد كامسال برفتي به بهار

چطور دلت می‌آید از برادری که او را در آغوش پروردی جدا شوی و دوری او را تحمل کنی. که او تحمل این دوری را ندارد و از غم تو چون مویی لاغر شده است و از بس که بر سر خاک تو گریسته است اشکش خشک شده. چون این برادر تا آخر قصیده دو بار دیگر می‌آید بدون اینکه اشاره ای به برادر دیگری داشته باشد احتمال زیاد منظور خود فرخی است که نشان از نزدیکی او و شاه می‌دهد.

چون كني صبر و جدا چند تواني بودن؟

زآن برادر كه بپروردي او را به كنار

تن او از غم و تيمارِ تو چون موي شده است

رخ چون لاله‌ی او زرد به رنگ دينار

از فراوان كه بگريد به سر گور تو شاه

آب ديده بشخوده است مر او را رخسار

آتشي دارد در دل كه همه روز، روان

برساند بسوي گنبد افلاك، شرار

اگر برادر غم تو را بخورد جای تعجب نیست که دشمنانت از غمت خلاصی ندارند. دشمنانت که سهل‌ است جانوران بر تو گریه می‌کنند. حتی جمادات – کاخ پیروزی که شرحش رفت – مانند ابر بهار بر تابوت تو اشک می‌ریزند.

گر برادر غم تو خورد شها نيست عجب

دشمنت بي غم تو نيست به ليل و به نهار

مرغ و ماهي چو زنان بر تو همي نوحه كنند

همه با ما شده اندر غم و اندوه تو يار

روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو

كاخ پيروزي چون ابر همي گريد زار

همه از ترس تو مخفی می‌شدند، تو از ترس که خود را پنهان کرده ای. تو که در باغی به وسعت بیابانی دلت می‌گرفت چگونه در گوری چنین تنگ وتاریک آرام گرفته ای.

به حصار از فَزَع و بيم تو رفتند شهان

تو شها از فزع و بيم كه رفتي به حصار

تو به باغي چو بياباني دلتنگ شدي

چون گرفتستي در جايگهي تنگ قرار

در اینجا شاعر به غلو می‌پردازد و خطاب به سلطان می‌گوید: می‌دانی چرا دنیا پیش خردمندان قدر و منزلتی ندارد، به این خاطر که دنیا قدر تو را ندانست و تو را از دست داد. دنیایی که از تو اعتبار یافته بود چرا عمری به اندازه‌ی عمر خود به تو نداد؟

نه همانا كه جهان قدر تو دانست همي

لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار

زينت و قيمت و مقدار، جهان را به تو بود

عمر خويش از چه قِبَل بر تو نبرده است بكار

و به یاد خود و دیگر شاعران دربار می‌افتد و می‌گوید:

شعرا را به تو بازار برافروخته بود

رفتي و با تو به يك بار برفت آن بازار

و دین دوستی سلطان را برمی‌شمرد و می‌گوید که ننگ حتی گرد کاخ تو نگشته بود و فخر دائما در کنار تو بود. عمرت را در راه دین صرف کردی و حق این است که اگر گناهی کرده ای و فرصت توبه نیافته‌ای به پاس اینهمه خدمت، خداوند حتی به روی تو نیاورد.

اي اميري كه وطن داشت به نزديك تو فخر

اي اميري كه نگشته است به درگاه تو عار

همه‌ جهد تو در آن بود كه ايزد فرمود

رنج كش بودي در طاعت ايزد، هموار

بگذاراد و به روي تو مياراد هَگِرْزْ

زلّتي را كه نكردي تو بدان استغفار

و در پایان برای ولیعهد که محمد ابن محمود غزنوی است دعا می‌کند و امیدوار است که ولیعهد از او دلجویی کند و بر دردهایش مرهمی باشد. و روح سلطانِ درگذشته نیز به پاداش نیکی و ثوابی که کرده‌ است در بهشت جاویدان آرام بگیرد.

زنده بادا به وليعهد تو، نام تو مدام

اي شه نيكدل نيكخوي نيكو كار!

دل پژمان به وليعهد تو خرسند كناد

اين برادر، كه زد اندر دل از درد تو نار

اندران گيتي ايزد دل تو شاد كناد

به بهشت و به ثواب و به فراوان كردار

در پایان بار دیگر اقرار می‌کنم که با مطالعات محدود بنده و عدم شناخت کافی نسبت به این ستاره پر فروغ آسمان ادب فارسی، این نوشته‌ی سراپا ایراد را، ادای تکلیفی می‌دانم که از طرف انجمن شنبه‌شب‌ها بر دوشم نهاده شده بود و تلاشی در جهت آشنایی با تحقیق و روش‌های آن. امیدوارم با استمرار این تحقیق ها از طرف خود و دیگر اعضای انجمن، کم‌کم این مشق‌ها کم‌غلط‌تر شود.

بهمن صباغ‌زاده – شهریور 1390